تبليغاتX
 اشعار کوتاه
 

نو خسروانی ها یی از اخوان ثالث

اشعاری که در این پست می خوانید نو خسروانی هایی از اخوان ثالث است که
قالبی است مختص او اخوان در سالهای پنجاه سالگی خود این اشعار را سروده
و در مجموعهء دوزخ اما سرد به چاپ رسانیده است .

 

آب زلال و برگ گل بر آب
ماند به مه در برکهء مهتاب
وین هر دو چون لبخند او در خواب


            -----------


هان ، ماه ماهان ! کجایی ؟
خورشید اینک برآید
تنها تو با او برآیی .


            -----------


گل از خوبی به مه گویند ماند ، ماه با خورشید ،
تو آن ابری که عطر سایه ات ، چون سایهء عطرت
تواند هم گل و هم ماه هم خورشید را پوشید .

 

                                      از کتاب شعر زمان ما (۲)


 

نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 1:34 موضوع انتخابهایی از اخوان ثالث | لینک ثابت


غروب

غروب

 

باز غروب آمد و افکار مرا برد
ذهن سیالم را از میان اجسام صلب 
                                   با خود برد
باز نگاه من از آن کنج اتاق
دوخته شد بر ابرهای سرخ
باز دلتنگی های یاد رفته
تازه می گشت و می نمود رخ


                          روح الله پاییز ۸۱


 

نوشته شده توسط روح الله در شنبه 15 تیر1387 ساعت 22:39 موضوع شعرگونه های من | لینک ثابت


kolbe


 

نوشته شده توسط روح الله در جمعه 7 تیر1387 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


شهادت حضرت زهرا (س)

زهرا رفت
آن شب که ز سر هوش و به دل غوغا رفت
آن مونس جان و دل هم از آنجا رفت
خورشید و مه و ستاره ها می گفتند :
افسوس،علی جان زبرت زهرا رفت

 

مهتاب شبی
آن شب،که به خاک سیده زهرا رفت
مهتاب شبی بود و،علی،تنها رفت
تا خصم نداند،که مزارش به کجاست
مه پاره ی آسمان هم،از آنجا رفت

 

کتاب انارستان:مهدی حدیثی قمی


 

نوشته شده توسط روح الله در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


حیرت

از رفتنت دهان همه باز ...


انگار گفته بودند :


پرواز !


پر واز !

دستور زبان عشق:امین پور


 

نوشته شده توسط روح الله در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 0:22 موضوع انتخابهایی از امین پور | لینک ثابت


غزل زیبای انتحار تدریجی

شهریار

 

خجل شدم ز جوانی ، که زندگانی نیست
به زندگانی من ، فرصت جوانی نیست
من از دو روزه ی هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر ، که این عمر ، جاودانی نیست
همه به گریه ی ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
به غصٌه ، بلکه به تدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار ، آنی نیست !
نه من به سیلی خود سرخ می کنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه ! که این شیوه ی شبانی نیست
ز بلبل چمن طبع شهریار ، افسوس !
که از خزان گلش ، شور نغمه خوانی نیست

استاد شهریار


 

نوشته شده توسط روح الله در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


روز مبادا : قیصر امین پور

این شعر را در ادامه مطلب کامل بخوانید

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
              نه بایدها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
            با بغض می خورم
عمری است
 لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
                   باشد برای روز مبادا!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط روح الله در جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت 18:59 موضوع انتخابهایی از امین پور | لینک ثابت


پیش درآمد آبی خاکستری سیاه

نکته:این شعر از کتاب دو منظومه از انتشارات امیرکبیر و چاپ سال ۱۳۵۲ انتخاب شده است

و در بعضی قسمتها مثل "و هنوز (و تو رفتی و هنوز) و رفتن گام  تو (خش خش گام تو )"با آنچه

معمول تر است متفاوت می باشد.

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچهء همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه.
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و هنوز،
سالها هست که در گوش من آرام،
                                              آرام
رفتن گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
        -خانهء کوچک ما
                           سیب نداشت


                خرداد ۴۳-حمید مصدق-از کتاب دو منظومه


 

نوشته شده توسط روح الله در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 20:16 موضوع انتخابهایی از حمید مصدق | لینک ثابت


تقدیم به اساتید و معلمان عزیز

 ببخشید که با تاخیر شعر "معلمم" را قرار میدهم

 

معلمم
تو رنج های روزگار را چشیده ای
تو گریه های کودکان فقر را
و آه های مادران درد را
دیده ای،شنیده ای
تو خود به هر اشک کودکان
و هر آه دیگران
چکیده ای،شکسته ای
معلمم
تو مهربانتر از بهار
و پر سخاوتی چو ابرهای بی قرار
معلمم ببار
دانه های علم را
بر سرم ببار

                   روح الله ۱۱/۲/۸۷


 

نوشته شده توسط روح الله در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 16:6 موضوع شعرگونه های من | لینک ثابت


شعر زیبای زنهار از شفیعی کدکنی

ای شاخهء شکوفهء بادام!
خوب آمدی-
             سلام!
لبخند می زنی؟
امّا
این باغ بی نجابت
              با این شب ملول...
زنهار ازین نسیمک آرام!
وین گاه گه نوازش ایّام!
بیهوده خنده میزنی افسوس!
بفشار در رکاب خموشی
پای درنگ را.
باور مکن که ابر...
باور مکن که باد...
باور مکن که خندهء خورشید بامداد...
من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را.

                   مشهد اسفند ۱۳۴۳:از کتاب گزینهء اشعار


 

نوشته شده توسط روح الله در جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 13:39 موضوع انتخابهایی از شفیعی کدکنی | لینک ثابت


تنها به این امید

چند شعر پایانی مجموعه تا صبح تابناک اهورایی اشعاری
است که فریدون مشیری آنها را این گونه معرفی کرده است
"شعر من پیغام مهر و مهرورزی بود و بس
شد کنون غم نامهء:
فریادهایی از قفس"
در اینجا یکی از این فریادها را می خوانیم.

 

بیش از هزار بار
بانگ درای قافلهء آفتاب را
مشت درشت راهزن شب
                        شکسته است
از پشت میله های قفس,
                           من به این امید
تنها به این امید,
                 نفس می کشم هنوز
کز عمق این سیاهی جانکاه,
                                   ناگهان
فریاد سر دهم به جهان,
                                شب
                                       شکسته است.


 

نوشته شده توسط روح الله در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 20:53 موضوع انتخابهایی از مشیری | لینک ثابت


دعا

نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را


                                    شهید دکتر شریعتی


 

نوشته شده توسط روح الله در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به سهراب سپهری

دیروز یکم اردیبهشت سالروز درگذشت شاعر آب و آیینه و گیاه
سهراب سپهری بود .من که خودم امروز متوجه شدم خیلی 
عجله ای یک شعر به یادش گفتم .هر چند ناقص اما با توجه
به علاقه شدیدم به این شاعر فکر می کنم شعر قشنگی شد
 حالا تا چه حد خوب شد بستگی به نظر شما داره .
سهراب

تو رفتی
و ما
بعد سال ها
تازه فهمیدیم
آب هم پا دارد
وقت آمدن
چه صدایی دارد
تازه دانستیم
مادری داریم
بهتر از برگ درخت
و خدایی که میان همین باغچه است
***
تو گفتی به ما
تو از نور و کاسه
تو از هاون حاوی نور
تو از نان خشکیده و آب
تو از سجده بر پوسته ی خربزه
تو از یک جهان سراسر قشنگ
و از قناعت به یک آیینه
تو گفتی
***
و مثل خودت ساده گفتی
اهل کاشانی
و من که کوچکم به نام روح
خوب می دانم
شهر تو کاشان نیست
شهر تو بی شک
در میان آسمان ها
آبی است .


                       روح الله ۲/۲/۸۷


 

نوشته شده توسط روح الله در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 21:6 موضوع شعرگونه های من | لینک ثابت


هست شب از نیما یوشیج

هست شب,یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است
باد,نوباوه ی ابر,از بر کوه
سوی من تاخته است
***
هست شب,همچو ورم کرده تنی,گرم در استاده هوا,
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
***
با تنش گرم,بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب
هست شب,آری شب


۲۸ اردیبهشت ۱۳۳۴ از کتاب گزیده اشعار


 

نوشته شده توسط روح الله در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 21:11 موضوع انتخابهایی از نیما | لینک ثابت


ارمغان بهار

امروز شعر زیبای "ارمغان بهار" از یکی از اساتید
و شاعران عزیز که توی این آب و خاک برای فرهنگ
و ادب جامعه تلاش کردند و زحمت کشیدند را قرار
 میدهم امیدارم همیشه سالم و سربلند باشند
و اشعار بیشتری از این استاد عزیز باعث صفای
احوالمان باشد .


چه صمیمانه بهار آمده است
تا کنار گذر ساده ی تنهاییتان
خانه های همه را رنگ محبت زده است
دشت را وسعتی از سبزه و گل ...
دفتر باغچه را
به صمیمیت گل وا کرده است
پاسخ این همه گل
ارمغان نفس سبز بهار
هدیه ی این همه عشق
روح سرسبز بهاری شدن است
اوج پرواز قناری شدن است .
سید محمد رضا هاشمی زاده


 

نوشته شده توسط روح الله در جمعه 23 فروردین1387 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting